| |
| سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388 |
| سکوت را خرده می گیرند و صدا را خنجر بر گلو می نهند! |

|
|
| |
| چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
ببین خداهه! تا تو به داد من برسی،من به تو رسیدم!
ok؟؟ |
|
| |
| پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|

این دیوان حافظ٬عزیزترین عیدی بود که تا حالا گرفتم.
برات باز کردم٬این اومد:
از من جدا مشو که توام نور دیدهای آرام جان و مونس قلب رمیدهای از دامن تو دست ندارند عاشقان پیراهن صبوری ایشان دریدهای از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک در دلبری به غایت خوبی رسیدهای منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمان معذور دارمت که تو او را ندیدهای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا بیش از گلیم خویش مگر پا کشیدها
پ.ن۱:اینم عکسش از نزدیک.
پ.ن۲:باشه؟
|
|
| |
| پنجشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
4 ساله دستش ...*ی شده، به هرچی هم میرسه،یه دستی بهش می کشه!
پ.ن: کاملا درسته،اون ...* همون گه ِ(به ضم گ)!
|
|
| |
| دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
من همان پیغمبر کذابم که جزوه می گفت. ایمان بیاورید!!
|
|
| |
| سه شنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1388 |
|
ما که می دونیم آخر قصه چی شده. بذار دیگران تعریفش کنن!!... |
|
| |
| پنجشنبه 27 فروردین ماه سال 1388 |
|
..... پ.ن:سیب زمینی ِ بی حیا!! |
|
| |
| دوشنبه 24 فروردین ماه سال 1388 |
|
خاطره می گذرد، ومیان شلوغی تاریک خیابان های روزمرگی گم میشود. خورشید فردا با غروب طلوع می کند.
|
|
| |
| سه شنبه 4 فروردین ماه سال 1388 |
| یه ظرف٬پر از موش! |
جناب یوزی بلاگستان یه بازی راه انداختن به اسمه "هنوز چقدر کودک هستیم " "در این بازی باید خاطراتی تعریف شود که آبشخور ذهنیتش از ذهن توسعه نیافته کودکی ما سرچشمه می گرفته است"
بنابراین،Just for yoozi! :D 1) 4-5 ساله که بودم، کیهان بچه ها تنها مجله ایی بود که برایه بچه ها چاپ میشد.ظاهرا نویسنده هایه داستانهاش هم علاقه خاصی به گوزن داشتن. چون خیلی ازشخصیت های داستانهاش گوزن بودن.اولین باری که این کلمه رو خوندم،از داییم پرسیدم که این گ َوَزنه یا گووزَن؟ اونم که همیشه دنباله آموزش صحیح به من بود(!) گفت گووزَن درسته.گ َوَزن یه حیوونه دیگه اس! منم همیشه گوزن رو میخوندم گووز-َن(gooz-an)،و همش هم به دیگران می خندیدم که چقدر بیسوادن که نمیدونن حیوونی معروفتر از گ َوَرن،به اسمه گووزَن هست!
2) همون موقع هایی که خوندن یاد گرفته بودم،یه سفری رفته بودیم شمال.تو مسیر من همش یه جمله میدیدم رو تابلوها "بادنده سنگین حرکت کنید"! بعد از کلی خجالت کشیدن و سرخ و سفید شدن،گفتم این آقا پلیسا چقدر بی تربیتن،آخه یعنی چی باد نده،سنگین حرکت کن؟! همه هم تایید کردن که بله! چه بی ادبن! هیشکی هم چیزی نگفت.منم تا چندین سال بعدش فکر می کردم این همون "باد نده،سنگین حرکت کنید"ه!
3) اون زمان که کیوی تازه اومده بود تو بازار،یه روز رفتیم خونه پدر بزرگم.طبق ِ معمول رفتم سره یخچال که از ترشیهایه مادر بزرگم کش برم،که دیدم یه ظرفه پر از موش تو یخچاله! گلاب به روتون! روم به دیوار(!) حالم همونجا به هم خورد.همون داییه مذکور(!) اومد پرسید چی شده؟ گفتم یه چیزی مثله موش تو یخچالتونه! اونم بی انصافی نکرد و گفت "آره! موشها رو با تله گرفتیم،دست و پاهاشون کنده شده،برایه اینکه تا آشغالی بیاد ببرتشون،پشه دورشون جمع نشه،گذاشتیمشون تو یخچال"! خلاصه تا چند سال بعدش من لب به کیوی نمیزدم!
پ.ن:
پت جون،خزان نوشت،علی و هرکی دیگه که دوست داره رو به بازیه "هنوز چقدر کودک هستیم "دعوت می کنم.
|
|
| |
| دوشنبه 25 آذر ماه سال 1387 |
|
به دنبال بحران مالی و اقتصادی در جهان، بهای هر "انسان"، کاهش قابل توجهی یافت! .... |
|
| |
| شنبه 18 آبان ماه سال 1387 |
|
,GOD ?are you sick |
|
| |
| یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387 |
|

بودی که آمدم
با واژه واژه های شوق «در آستانه ی پر عشق» ایستاده بودی
با لبخندی ناگزیر که از کبودی لبها و سپیدی دندانها تراوش می کرد
و در ازدحام بی تفاوت شهر گم می شد
«آن سان صبور،
سرگردان».
می شناختمت اگرچه، ولی نه این گونه که اکنون
انبوه چشمها که در سکوت «پری خوانیِ» تو
مبهوت و بی صدا در هم تنیده می شوند
و حجم پر تلاطمی از آه که از سینه عبور می کند ...
بودی که آمدیم
آن سان غریب و آشنا
که انگار هزار ساله ای
و با تو هزار ساله خواهیم شد ...
- آنجا،
«در آستانه ی پر عشق» ایستاده بودی
با همان لبخند ناگزیر
بر چهره ای آزرده از شکیباییِ درد ...
و اکنون،
که آهسته از امتداد نگاهت عبور می کنیم،
همچنان ایستاده ای
بی هیچ لبخندی اما ...
«در آستانه ی فصلی سرد».
|
|
| |
| جمعه 28 تیر ماه سال 1387 |
|

خیلی کار بدی کردی مُردی. خـــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــی!
پ.ن:
شعر دلم گرفته از فروغ-با صدای مرحوم شکیبایی از آلبوم "پری خوانی"
ترانه نگاه کن در آلبوم "پری خوانی" از حسین بختیاری
|
|
| |
| پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387 |
|
خداهه، اینو شنیدی: "الملک یبغی مع الکفر و لا یبغی مع اظلم " .. ؟؟؟ . . بهتره یه کم بیشتر حواست به مُلکت باشه!
|
|
| |
| پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387 |
|
دستهایم را در آغوشم پنهان کرده ام ونشسته ام رو به بوم خالی و زل زده ام به پهنه سفید... شاید در انتظارمعجزه ایی، بیهوده تر از تکرار... از تکرار دل خوشی ندارم. انگار خدا هم دیگر اصراری به اثبات حقیقت ندارد! .... . . . فقط خواستم بگویم، 2 درخت با فاصله یک انسان، گیرم که برگهایشان به هم نمی ساید،ریشه هایشان که در هم تنیده است!
|
|